X
تبلیغات
او می آید...

او می آید...

در فضیلت علم

در جهان‌ هيچ‌ فضيلتي‌ به‌ مثابه‌ علم‌ نيست‌. زيرا حيات‌ و سعادت‌ و رقِّيَّت‌ و جاودان‌ زيستن‌ امَّتها به‌ واسطۀ علم‌ است‌، و نَباهت‌ و شخصيّت‌ و علوّ مقام‌ و شرافت‌ نفساني‌ انسان‌ وابسته‌ بدان‌ مي‌باشد.

بعيد به‌ نظر نمي‌رسد اگر اندوختن‌ علم‌ أفضل‌ از عبادت‌ باشد، نه‌ به‌ دو چندان‌ بلكه‌ به‌ اضعاف‌ مضاعَفَه‌. به‌ جهت‌ آنكه‌ شخص‌ عابد فقط‌ صلاحيّتش‌ در راه‌ نجات‌ خود اوست‌ كه‌ تنها خود را نجات‌ بخشد وليكن‌ شخص‌ عالِم‌ مُصْلِح‌ است‌ و در توان‌ اوست‌ كه‌ عوالم‌ كبيره‌ را از تاريكيهاي‌ گمراهي‌ برون‌ آورد، و در عين‌ حال‌ خودش‌ نيز ذي‌ صلاحيّت‌ است‌. عالم‌ آن‌ است‌ كه‌ دو چشمش‌ را در راه‌ خود گشوده‌ است‌، و كسي‌ كه‌ چشمش‌ را بگشايد راه‌ را مي‌بيند.

                                             

هيچ‌ كدام‌ از فضايل‌ براي‌ مصالح‌ و منافع‌ مردم‌ صلاحيّت‌ ندارد كه‌ اثرش‌ در عالم‌ وجود هميشگي‌ بوده‌ باشد به‌ مانند علم‌. به‌ سبب‌ آنكه‌ عبادت‌ و شجاعت‌ و كرم‌ و غيرها اگر براي‌ مردم‌ نفعي‌ داشته‌ باشد، آن‌ منفعت‌ تا هنگامي‌ است‌ كه‌ صاحب‌ آن‌ در حال‌ زندگي‌ است‌ اما پس‌ از مرگ‌ چيزي‌ براي‌ وي‌ نيست‌ مگر نام‌ نيكو و ذكر جميل‌، وليكن‌ منفعت‌ عالم‌ تا وقتي‌ كه‌ علم‌ او باقي‌ است‌ و اثر او جاودان‌ است‌ باقي‌ خواهد بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 12:3  توسط مصطفی  | 

عشق یعنی مادرم

 


عشق یعنی معنی بالا بلند
عشق یعنی دوری از هر دام و بند

گر که خواهی عشق را معنی کنم
بحر باشم بایدت باشی چو نم

عشق یعنی آتش اندر جان شدن
سوختن در آتش و درمان شدن

عشق یعنی ناله های فاطمه
خطبه خواندنهای او بیواهمه

عشق یعنی در تب و تاب علی
نام مولا بر زبان راندن جلی

عشق یعنی ماجرای کوچه ها
دانی آیا بر سرش آمد چه ها

فاطمه معنای عشق برتر است
ذوب در مولا و میرش حیدر است

فاطمه دستش بدامان علیست
عشق بازیهای زهرا منجلیست

عشق یعنی جان نثاری پشت در
از پی مولا دوید آسیمه سر

دست مولا را به هم پیچیده دید
از پی مولا و عشق خود دوید

گفت مولایم رهانیدش ز بند
روبهان حیله گر گیرید پند

بر سر پیمان خود جان را نهاد
هر چه جانانش بگفت آنرا نهاد

گفتش او جانم چه باشد بهر یار
میکنم قربانیش دار و ندار

عشق یعنی عشق زهرا و علی
جان یکی اندر دو قالب تن گلی

اینچنین مولای من تعلیم داد
درس عشق اندر نهاد من نهاد

نام زهرا دین و هم دنیای ماست
عشق پاکش آخرین سودای ماست

اول و آخر رضای فاطمه
منتهای آرزوی ما همه



مجید امیری

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم فروردین 1390ساعت 2:48  توسط مصطفی  | 

کفر نعمت از کفت بیرون کند

روزی رسول خدا صل الله علیه و آله نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر از او پرسید: ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟
عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:
1- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.
2- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.
در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به کافران مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنیم...

تا شود که اندرز گیریمو تقوا پیشه کنیم. . .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1390ساعت 11:14  توسط مصطفی  | 

لباس گرم پادشاه...

پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد.

هنگام بازگشت سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.

از او پرسید : آیا سردت نیست؟

نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.

پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های گرم مرا را برایت بیاورند.

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد.

اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.

صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند،

در حالی که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود :

ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کنم اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 10:7  توسط مصطفی  | 

نصیحت

نصیحتی است زیبا از شاعر عزیزمون علیرضا قزوه :

امروز نصیحت نتوان کرد دو کس را

پیران هوی را و جوانان هوس را

گاوان شکم سیر به دنبال چرایند

از  سفره شان کم نکنی سیر و عدس را

از گاو بجز رایحه ی یونجه مپرسید

از خار مخواهید بجز جذبه ی خس را

دم می زند از علم و عمل لیک نداند

استاد شما فرق همین حرص و هرَس را

علامه ی دین ، مفتی دهر است ولی حیف

فرقی نشناسد لغت فُرس و فرَس را

خواب است و خیال است و دروغ است و شلو غ است

زنگوله ی تابوت هوس کرده جرس را

این وزوزشان از سر آن است که روزی

در خانه ی سیمرغ نشانند مگس را

پیرند ولی چشم به دنیا نگشودند

چون پسته لب  بسته مکیدند نفس را

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 9:53  توسط مصطفی  |